افراد کمالگرا اغلب باور دارند اگر به اندازهی کافی تلاش کنند، می توانند فرصتهای مهمی را که از دست دادهاند دوباره بسازند. آنها معمولاً احساس می کنند از تجربههای مهم زندگی، مثل روابط عاشقانه یا موفقیتهای خاص، محروم شدهاند. با وجود ترس عمیقشان از سوگ، پذیرش سوگ همان درمان واقعی است.
کمالگراها که پذیرش محدودیتهای خود و ناعادلانه بودن بخشی از زندگی برایشان دشوار است، تلاش می کنند زندگی شان را طوری بازسازی کنند که از حملات عاطفی آینده در امان بمانند. آن ها امیدوارند آنقدر باهوش، زیبا یا قوی شوند که دیگر هیچ وقت نگران قضاوت دیگران نباشند.
اما این آیندهی آرمانی معمولاً پیوندی عمیق با گذشته دارد. کمالگرا با اضطراب می کوشد همهی فرصتهایی را که فکر می کند داشته اما از دست داده، دوباره زنده کند. افرادی با گرایشهای وسواسی اغلب از این می نالند که چگونه از آنچه «می توانست باشد» محروم شدهاند؛ گاهی دیگران را مقصر می دانند، مثلاً والدینی که آن ها را به مسیری هل دادهاند که با خودِ واقعی شان بیگانه بوده است. گاهی هم از یک مسیر شغلی یا یک رابطهی عاطفی بهعنوان نقطهی بازگشتناپذیر یاد می کنند.
در مواقع دیگر، تمام تقصیر را به گردن خودشان می اندازند؛ اینکه بیش از حد خجالتی، تنبل یا ناپخته بودهاند. اما در هر حال، این احساس قوی وجود دارد که گذشته، یا دست کم شرایط آن، قابل بازسازی است. به همین دلیل تلاش، معنای اغراقشدهای پیدا می کند؛ گویی فرد با چنگ زدن به شن های سفتشدهی زمان، به دنبال امید ازدسترفته می گردد.
چند بار با خود گفته ایم اگر فقط زمان بیشتری داشتیم، تحصیل مان را تمام می کردیم یا جرأت می کردیم قدمی عاشقانه برداریم؟ چند بار فکر کردهایم می شود به طور غیرمستقیم لحظاتی را که حقمان بوده، دوباره ساخت؟ مردان مسن تر ممکن است با زنان بسیار جوانتر وارد رابطه شوند تا تنهایی نوجوانی شان را جبران کنند. ورزشکاران پا به سن گذاشته شاید بخواهند با بازگشت به میدان، زمان را به عقب برگردانند. موسیقی دانانی که احساس می کنند از سرنوشتشان محروم شدهاند، همچنان با سماجت آثارشان را برای شرکتهای ضبط می فرستند، با این باور که استعدادشان دیده نشده است.
این تصویر، آمیزهای از خشم، استحقاقطلبی، اضطراب و مهمتر از همه، سوگ پنهان است. درمان کمالگراها گاهی شکست می خورد، چون تنها دارویی که در ابتدا می خواهند همان چیزی است که ساکس توصیف میکند: یک زندگی جدید؛ زندگی ای که در آن اشتباهها، تنبیهها، فرصتهای دزدیدهشده (چه توسط دیگران، چه به خاطر مشکلات هیجانی خود فرد)، شرایط نامطلوب، خاطرات دردناک، آسیبهای کودکی و ویژگیهای شخصیتی ناخوشایند پاک و محو شدهاند. در حالی که هدف درمان، کمک به ورود فرد به آینده است، نه پاک کردن گذشته.
اروین یالوم، روان درمانگر اگزیستانسیال، برای کمک به فرآیند سوگ به برخی از سرسختترین مراجعانش می گفت باید از تصور «گذشتهای بهتر» دست بکشند. از نظر او، برای پرورش امکانهای اکنون، لازم است گذشته سوگواری شود، نه پنهان. می توان این را هم افزود: باید از امید به آیندهای که قرار است گذشته را جبران کند، دست برداریم.
در حالی که بسیاری در نوستالژی گیر می افتند، کمالگراها در خیال زندگیهای بالقوهشان زندانی می شوند. وقتی زندگی کمالگرا عمیقتر بررسی می شود، استعدادها، روابط و دستاوردهایی دیده می شود که با این حال «به اندازهی کافی خوب» به نظر نمی رسند. بیشتر کمالگراها بی ارزش نیستند. پس چطور می شود از امید جبران گذشته دست کشید؟ بخشی از راه، یافتن معنا و حتی ارزش در همان گذشته است.
ورزشکار می تواند موفقیتهای دوران بازیاش را ببیند. موسیقیدان می تواند پشتکارش و بازخورد کسانی را که واقعاً کارش را دوست داشتهاند، قدر بداند. و مرد پا به سن گذاشته می تواند اهمیت تلاشهای خلاقانه یا فکری دوران نوجوانیاش را به رسمیت بشناسد.
اما مهمتر از همه، کمالگرا باید با چیزی روبهرو شود که بیش از همه از آن می ترسد و هیاهوی روزمره آن را پنهان می کند: سوگی که نماد آسیبپذیری ذاتی اوست. هرچه محدودیتها باشند، سوگ نشاندهندهی چیزهایی است که نتوانستیم انجام دهیم، حتی اگر خلافش را باور داشته باشیم. اما امید واقعی در دل همین سوگ نهفته است، اگر بتوانیم قدرت پنهان در آن را ببینیم. سوگ نماد صداقت، بلوغ، امید و قدردانی است؛ نشانهی این است که چیزی برایمان مهم بوده و هنوز هم می تواند مهم باشد. پذیرش و تحمل سوگ دشوار است، اما همان درمان واقعی است، نه خیال آنچه «باید میبود».
Leon Garber


نظرات شما
نظرتون در مورد پست کمال گرایی تلاشی گمراه کننده برای فرار از سوگ چی هست ؟