«اگر در عشق، آزادى نباشد، پس در كجا خواهد بود؟»
گوستاو فلوبر به ژرژ ساند
عشق زمانی واقعی میشود که دیگری اجازه داشته باشد «دیگری» بماند؛ نه چیزی برای تصاحب، کنترل یا ترمیمِ زخمهای ما.
کسی که نمیتواند آزادیِ معشوق را تحمل کند، اغلب عاشقِ خودِ دیگری نیست؛ عاشقِ احساسیست که از در اختیار داشتنِ او میگیرد. برای همین، گاهی پشتِ وابستگیِ شدید، ترسِ عمیقی از ترکشدن، بیارزشی یا تنهایی پنهان است.
فرد میخواهد محبوبش همیشه در دسترس، قابلپیشبینی و مطمئن باشد تا اضطراب درونیاش آرام بگیرد.
اما عشق، اگر به زندان تبدیل شود، میل را از بین میبرد. زیرا میل، فقط در جایی زنده میماند که فاصله، اختیار و امکانِ «نه» گفتن وجود داشته باشد.
ما دقیقاً به این دلیل میتوانیم کسی را بخواهیم که او کاملاً متعلق به ما نیست!
اگر حتی عشق که صمیمیترین پیوند انسانیست نتواند آزادیِ فردیت، تفاوت و انتخاب را تاب بیاورد،
دیگر انسان در کجای زندگی میتواند خودش باشد؟
عشقِ بالغ، دیگری را نمیبلعد؛
به او فضا میدهد تا نفس بکشد، تغییر کند، دور شود، بازگردد و همچنان «عشق» باقی بماند، نه چیزی صرفا برای ارضای نیازهای خود.


نظرات شما
نظرتون در مورد پست عشق یا مالکیت؟ چی هست ؟