جستاری پدیدارشناسانه ـ اگزیستانسیال دربارهی بدن، اضطراب و گسستِ اعتماد به خویشتن
فوبیا تنها «ترس» از یک شیء یا موقعیت نیست؛ بلکه تجربهای است که در آن، بدن از یک خانهی امن به قلمرویی ناآشنا و تهدیدکننده تبدیل میشود. فرد فوبیک اغلب پیش از آنکه دربارهی ترس خود فکر کند، آن را در بدنش احساس میکند: تپش قلب، لرزش دستها، خشکی دهان، انقباض عضلات، تهوع، سرگیجه و احساس خفگی. گویی بدن زودتر از ذهن تصمیم گرفته که «خطر» نزدیک است.
در پدیدارشناسی اگزیستانسیال، بدن صرفاً یک ماشین زیستی نیست؛ بدن شیوهی بودنِ ما در جهان است. انسان جهان را از خلال بدن تجربه میکند. هنگامی که فوبیا شکل میگیرد، رابطهی وجودی فرد با بدنش دچار گسست میشود. بدن دیگر همراهِ آگاهی نیست؛ بلکه به دشمنی تبدیل میشود که فرد را غافلگیر میکند.
فرد مبتلا به فوبیا اغلب چنین تجربهای را توصیف میکند:
«میدانستم خطری وجود ندارد، اما بدنم باور نمیکرد.»
این شکاف میان «دانستن» و «احساسکردن»، یکی از بنیادیترین ابعاد پدیدارشناختی فوبیاست. ذهن میگوید «امن است»، اما بدن فریاد میزند «فرار کن». در این وضعیت، انسان احساس میکند کنترل وجود خویش را از دست داده است. او دیگر مالک بدنش نیست؛ بلکه اسیر واکنشهای ناگهانی و غیرقابلپیشبینی آن شده است.
از منظر اگزیستانسیال، فوبیا تنها ترس از یک ابژه نیست؛ بلکه ترس از فروپاشی انسجامِ خویشتن است. هنگامی که بدن ناگهان میلرزد، نفس تنگ میشود یا قلب با شدتی غیرعادی میتپد، فرد نهفقط از «شیء ترسناک»، بلکه از خودِ تجربهی بدنیِ اضطراب میترسد. به همین دلیل بسیاری از افراد فوبیک، پیش از مواجهه با موقعیت ترسناک، از وقوع دوبارهی علائم بدنی وحشت دارند.
در این وضعیت، بدن به صحنهی اضطراب وجودی تبدیل میشود. انسان احساس میکند دیگر نمیتواند به ادراکها و واکنشهای خود اعتماد کند. جهان ناامن میشود، زیرا بدن ـ که واسطهی ارتباط با جهان است ـ ناامن شده است.
پدیدارشناسی فوبیا نشان میدهد که بدنِ مضطرب، همواره در وضعیت «انتظار فاجعه» زندگی میکند. حتی در غیاب خطر واقعی، بدن در حالت آمادهباش باقی میماند. عضلات منقبضاند، تنفس سطحی است و سیستم عصبی گویی هر لحظه منتظر حملهای ناگهانی است. این تجربه، بهتدریج رابطهی فرد با جهان، دیگران و حتی خودش را محدود میکند.
درمان تجربهی بدنیِ فوبیا در رواندرمانی اگزیستانسیال