برداشت شخصی بر اساس مقاله:«Attachment Styles Are Changing»
(آدم‌ها بیش از هر زمانی به رابطه نیاز دارند اما کمتر از هر زمانی به رابطه اعتماد میکنند)
این روزها اگر در رابطه‌ها حس می‌کنی همه‌چیز ناپایدارتر شده، یا آدم‌ها زود نزدیک می‌شوند و زود دور می‌شوند، فقط تو نیستی که اینجور فکر میکنی،نسل امروز واقعاً با یک تغییر بزرگ در الگوهای دلبستگی روبه‌روست. خیلی از روان‌شناس‌ها در یادداشت‌هایی که در سال ۲۰۲۵ چاپ شده‌اند توضیح می‌دهند که فضای دیجیتال، سرعت بالای پیام‌رسانی، رابطه‌های کوتاه‌مدت و فشارهای ذهنی باعث شده مغزها کمتر احساس امنیت کنند. همین کمبود امنیت خودش را این‌طور نشان می‌دهد که آدم‌ها هم صمیمیت می‌خواهند و هم از آن می‌ترسند؛ هم به رابطه نیاز دارند و هم سریع عقب می‌کشند.افزایش دلبستگی اجتنابی یعنی خیلی‌ها با خودشان می‌گویند: «اگه زیاد نزدیک شم، دردسر می‌شه.» و افزایش حساسیت در دلبستگی مضطرب یعنی خیلی‌ها کوچک‌ترین فاصله را نشانه‌ی رهاشدن می‌بینند. سبک ایمن هم کمتر شده چون والدین، جامعه و حتی مدرسه‌ها زیر فشار بیشتری‌اند و فرصت برای تنظیم هیجانی مشترک کمتر است. نتیجه این می‌شود که جوان‌ها بیشتر به منابع بیرونی هیجان وصل می‌شوند،نه به آدم‌های امن.شبکه‌های اجتماعی هم کار را سخت‌تر کرده‌اند: با آدم ها در تماس هستیم اما خیلی کم‌پیش میاد رابطه انسانی را به معنای واقعی کلمه تجربه کنیم ؛ زیاد پیام می‌دهیم اما کم فضا ارتباطیمان را امن می‌سازیم. ghosting، مقایسه دائمی، و micro-rejection مغز را در حالت آماده‌باش نگه می‌گذارد. اسم سبک‌های دلبستگی همان است، اما تجربه‌ی زیسته کاملاً تغییر کرده. الان آدم‌ها بیش از هر زمانی به رابطه نیاز دارند اما کمتر از هر زمانی به رابطه اعتماد می‌کنند.برای همین است که ما باید یاد بگیریم آرام‌تر نزدیک شویم، شفاف‌تر حرف بزنیم و امنیت بیشتری بسازیم،چیزی که مغز نسل امروز واقعاً تشنه‌ی آن است.
✍️امیر اسکندریان درمانگر پویشی و دکتری ‌روانشناسی بالینی|دانشگاه تهران

28 اردیبهشت 1405 - 22:34
بازدید ها: 14

🎯چرا جدایی از بعضی آدم‌ها این‌قدر وحشتناک است؟بعضی رابطه‌ها ظاهرا عاشقانه‌اند، اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، بیشتر شبیه چسبیدن یک کودک زخمی به اولین آدمی است که کمی مهربانی نشان می‌دهد. نه عشق است، نه صمیمیت.یک نیاز قدیمی برآورده‌نشده است که دارد خودش را در قالب عشق جا می‌زند. در این نوع رابطه‌ها، آدم نه طرف مقابل را می‌بیند، نه ویژگی‌هایش را،فقط جای خالی را می‌بیند—جای خالی امنیت، توجه، نوازش، یا پناهی که هیچ‌وقت نداشته. به همین دلیل جدایی از این رابطه‌ها این‌قدر سخت است: تو از خود آدم جدا نمی‌شوی بلکه از نیازی جدا می‌شوی که سال‌ها همراهت بوده. یک راه تشخیص و تمایز این دو از هم این است: اگر نبودنش بیشتر در تو ترس ایجاد می‌کند تا دلتنگی، آنچه تجربه می‌کنی عشق نیست؛ وابستگی است.

✍️امیر اسکندریان درمانگر پویشی و کاندیدای دکتری روان شناسی بالینی |دانشگاه تهران

26 اردیبهشت 1405 - 16:16
بازدید ها: 20

🎯«چرا هرچقدر به خودم می‌گویم تمام شده، بدنم باور نمی‌کند؟»
(دیگر باور نمیکنم دنیا امن باشد)
اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) زمانی شکل می‌گیرد که سیستم عصبی پس از یک تهدید واقعی یا تجربه آسیب‌زا قادر به بازگشت به حالت پایه و عادی نیست. در این وضعیت، ساختارهایی مثل آمیگدالا بیش‌فعال می‌شوند و خطر را حتی در موقعیت‌های امن تشخیص می‌دهند. در حالی که هیپوکامپ,مرکز پردازش زمان و زمینه,دچار اختلال می‌شود و مغز نمی‌تواند گذشته و حال را از هم تفکیک کند. به همین دلیل محرک‌های کوچک، مثل یک بو یا صدا(هر چیزی که به نوعی یادآور یک‌موقعیت خطرناک باشد حتی به صورت ناهشیار)، می‌توانند واکنشی ایجاد کنند که انگار خطر دوباره اتفاق افتاده است. همچنین ارتباط بین ناحیه پیش‌پیشانی مغز و مراکز هیجانی کاهش می‌یابد و توانایی تنظیم احساسات دشوار می‌شود. نتیجه این تعامل عصبی، مجموعه‌ای از علائم است: فلش‌بک‌ها، بی‌خوابی، گوش‌به‌زنگی مداوم، بی‌حسی هیجانی، پرهیز از محرک‌ها و احساس گسست از خود یا دیگران.

✍️امیر اسکندریان درمانگر پویشی و دکتری روانشناسی بالینی|دانشگاه تهرا

22 اردیبهشت 1405 - 13:8
بازدید ها: 16

📌چرا دیگر هیچ چیز مثل گذشته به من لذت نمیدهد؟همه چیز دیگر‌برایم عادی شده ،چیزی مرا خوشحال نمی کند.

این نشانه افسردگی را جدی بگیرید.انهدونیا چیست؟یکی از نشانه‌های اصلی و تشخیصی افسردگی است و به ناتوانی فرد در تجربه‌ی لذت، علاقه یا احساس درگیری هیجانی نسبت به فعالیت‌هایی اشاره دارد که پیش‌تر برای او خوشایند بوده‌اند.انهدونیا خود را به دو صورت نشان می‌دهد: کاهش علاقه‌ی واقعی به فعالیت‌ها و کاهش توانایی برای احساس لذت در حین انجام آن‌ها. این نشانه معمولاً همراه با افت انگیزه، کناره‌گیری اجتماعی، احساس پوچی، و کاهش واکنش‌پذیری هیجانی دیده می‌شود.

افسردگی همیشه با گریه شروع نمی‌شود؛ خیلی وقت‌ها از همان روزی آغاز می‌شود که آدم می‌فهمد دیگر هیچ‌چیز تکانش نمی‌دهد. کارهای ساده سخت می‌شوند، لذت‌ها خاموش می‌شوند، و زندگی شبیه حرکتی آهسته زیر آب می‌شود. این حال، نتیجه‌ی سال‌ها بیان نکردن احساس‌ها ست،خشم‌هایی که نگفتیم، نیازهایی که جدی گرفته نشد، و دردهایی که هیچ‌وقت فرصت بیان پیدا نکردند. وقتی روان راهی برای ابراز پیدا نکند، برای محافظت از ما همه‌چیز را خاموش می‌کند. و این خاموشی، همان بی‌انگیزگی و سنگینی عجیبی است که در زندگی روزمره تجربه می‌کنیم
اما افسردگی یک فروپاشی نیست؛ یک پیام است. پیامی از عمیق‌ترین بخش وجودمان که می‌گوید: من دیگر طاقت ندارم… به من نگاه کن.این حال با زور، نصیحت و مثبت باش درمان نمی‌شود. بهبود از لحظه‌ای شروع می‌شود که آدم شجاعت می‌کند بپرسد: چه رنجی سال‌هاست بدون صدا مانده؟ و درست همان‌جاست که اولین تکان‌های زندگی برمی‌گردد. چون حقیقت این است که افسردگی دشمن زندگی نیست؛ دعوتی‌ست برای بازگشت به خود—به احساسی که شاید سال‌هاست منتظر شنیده شدن است.

✍️امیر اسکندریان درمانگر پویشی و دکتری روانشناسی بالینی|دانشگاه تهران

22 اردیبهشت 1405 - 13:6
بازدید ها: 21

🎯ناجی ها بیشتر از همه خسته اند اما…
بعضی آدم‌ها آن‌قدر برای دیگران می‌دوند که خودشان را جا می‌گذارند. نه چون قهرمان‌اند، بلکه چون از بچگی یاد گرفته‌اند فقط وقتی حقِ بودن دارند که مفید باشند. برای همین کمک‌کردن برایشان یک عادت ساده نیست؛ یک راهِ زنده‌ماندن روانی است. هر بار که دیگری آشفتگی دارد، بدن‌شان به‌سرعت وارد حالت آماده‌باش می‌شود—انگار آرامش دیگران، کلیدِ امنیتِ درونی آن‌هاست. نجات‌دادن برایشان یعنی فرار از اضطرابی که اگر یک لحظه دست از کمک بکشند، مثل موج بالا می‌زند: اضطرابِ طردشدن، ناکافی‌بودن، یا بی‌ارزش دیده‌شدن.
اما حقیقت تلخ اینجاست: ناجی‌ها بیشتر از همه خسته‌اند، اما کمتر از همه حقِ خسته‌بودن دارند. آن‌ها پشت قوی بودن قایم می‌شوند، چون اگر یک بار بایستند و به خودشان نگاه کنند، احساساتی را می‌بینند که سال‌هاست ازشان فرار کرده‌اند. این چرخه تا وقتی ادامه دارد که یک روز می‌فهمند** ارزشمندی یعنی بودن، نه نجات‌دادن.

✍️امیر اسکندریان درمانگر پویشی و دکتری روانشناسی بالینی|دانشگاه تهران

22 اردیبهشت 1405 - 13:2
بازدید ها: 16

چرا بعضی آدم‌ها همیشه جذب آدم‌های خودشیفته می‌شن؟ واقعا چه چیزی پشت این انتخاب‌هاست؟
💡رابطه با یک فرد خودشیفته معمولا از همان اول برق می‌زند؛ جذاب، مطمئن‌به‌نفس، اهل توجه. انگار کسی وارد زندگی‌ات شده که می‌داند چطور حرف بزند، چطور نگاه کند، چطور تو را خاص نشان بدهد. اما پشت این درخشندگی اولیه، یک واقعیت پنهان وجود دارد: نارسیسیست‌ها دنبال شریک نمی‌گردند، دنبال آینه می‌گردند.آن‌ها معمولا سراغ کسانی می‌روند که همدل‌اند، ظرفیت تحمل بالا دارند، و بیشتر از اینکه روی نیازهای خودشان تمرکز کنند، حواسشان به دیگری است. آدم‌هایی که از کودکی یاد گرفته‌اند «خوب بودن» یعنی فهمیدن، تحمل کردن و سرویس دادن؛ آدم‌هایی که راحت‌تر می‌توانند نقش شنونده، آرام‌کننده یا ساپورتر را بازی کنند. و این دقیقا همان چیزی است که یک فرد خودشیفته لازم دارد تا دنیای درونی‌اش بی‌نقص بماند.اگر جذب یک نارسیسیست شده‌ای، مشکل از ضعف یا ساده‌لوحی نیست؛ بلکه ترکیب عجیبی از قدرت و زخم است: قدرت همدلی، و زخمی که مرزگذاری را سخت می‌کند. نارسیسیست‌ها این ترکیب را مثل رادار تشخیص می‌دهند.واقعیت این است که انتخاب شدن توسط یک آدم خودشیفته به معنای «ویژه بودن» نیست؛ به معنای این است که نقش تو، دقیقا همان قطعه‌ای بوده که او برای کامل نگه‌داشتن تصویر بزرگ‌منشانه‌اش لازم داشته.و تا وقتی این الگو دیده نشود، آدم فکر می‌کند «عشق خاصی در کار است»؛ در حالی که در بسیاری موارد، فقط یک چرخه‌ی تکراری از جذابیت، مصرف، و بی ارزش شدن است.

✍️امیر اسکندریان درمانگر‌‌ پویشی و دکتری روانشناسی بالینی|دانشگاه تهران

22 اردیبهشت 1405 - 13:0
بازدید ها: 10

🎯چرا من همیشه وارد رابطه‌های اشتباه می‌شوم؟

(پاسخی از منظر روان‌پویشی)

گاهی ما به‌طور ناخودآگاه جذب همان الگوهایی می‌شویم که زمانی به ما آسیب زده‌اند. نه به این دلیل که دوست داریم دوباره زخم بخوریم، بلکه چون ذهن ما در تلاش است پایان متفاوتی برای یک داستان قدیمی بسازد. در روان‌پویشی به این پدیده می‌گوییم اجبار به تکرار (Repetition Compulsion)؛ مکانیسمی که در آن فرد بدون اینکه خودش بفهمد، رابطه‌هایی را انتخاب می‌کند که شباهت عجیبی به تجربه‌های آسیب‌زای اولیه دارند به این امید پنهان که این‌بار بتواند نتیجه را کنترل کند، نجات پیدا کند یا دوست‌داشتنی شود. اما مسئله اینجاست: ذهن، به‌جای ترمیم، صحنه آسیب را بازآفرینی می‌کند. بنابراین فرد دوباره وارد رابطه‌ای می‌شود که همان حس قدیمی را بازمی‌گرداند: احساس نادیده‌گرفته‌شدن، طرد، بی‌ارزشی، تلاش افراطی برای تأیید یا حتی جذب کسانی که سرد، دست‌نیافتنی یا انتقادی است به امید اینکه این بار پایان متفاوتی رقم بخورد.پایانی که از ابتدا محکوم به شکست است.

✍️امیر اسکندریان درمانگر پویشی و دکتری روانشناسی بالینی |دانشگاه تهران

22 اردیبهشت 1405 - 12:56
بازدید ها: 11