چند شب است که تا صبح پشت تلفن هستی و خبر میخونی؟ چند بار شده دلت شور بزند بدون اینکه اتفاقی افتاده باشد؟ آخرین باری که صبح بیدار شدی و حس کردی آرامشی را که سابق داشتی، کجا گم شده؟ این مطلب برای روزهایی نوشته شده که نه میتوانی فرار کنی، نه میتوانی تحملش کنی.
برای وقتی که اضطراب، خانهات را کرده سنگر خودش.
قهوه را تلخ میخوری، نه زندگی را
یادت هست چند وقت پیش بود که سادهترین کارها را میکردی بدون این که قلبت بزند؟ مثلا میرفتی خرید، بدون اینکه دستت عرق کند. فیلم میدیدی، بدون اینکه لحظه به لحظه منتظر خبر بد باشی. با دوستت حرف میزدی، بدون اینکه نصف حرفش را قورت بدهی چون ذهنت جای دیگری بود.
کی شد که این حس عوض شد؟ شاید آن شبی که خبری آمد و نتوانستی بخوابی. شاید صبحی که چشمت را باز کردی و اول از همه رفتی سراغ گوشی، نه سلام صبح بخیر. شاید روزی که حتی دیگر ناراحت نبودی، فقط خسته بودی.
راستش را بخواهی، آن چیز که اسمش را میگذاری «استرس روزمره» دیگر عادی نیست. چیزی که داری، «اضطراب مزمن» نام دارد. نه آن اضطراب مفید که میگوید «هوا سرده، کت بپوش». این یک هشدار همیشگی است. انگار ماشینی که ساعتش خراب شده، توی خانه پارک است و بوق میزند. بیخود، بیدلیل، تمام روز، تمام شب.
حالا چه کنیم؟ (بخش فوری)
نمیگویم میشود اضطراب را یکشبه حلش کرد. اما میشود شعلهاش را کم کرد. این چند قدم، جادو نیست. تجربه است. امتحان کن.
قدم اول: به خبرها سقف بزن
امتحان کن، فقط برای یک هفته. سقف خبر روزانهات را بگذار روی نیم ساعت. نه بیشتر. اگر نوتیفیکیشن داری، خاموشش کن. اگر عادت داری شب قبل خواب خبر ببینی، به خودت قول بده که آخرین کارت نباشد. چرا؟ چون داری بیجهت به مغزت میگویی «بیدار باش، حالا حالاها خبر میشود».
قدم دوم: یک کلمه رمز با خودت داشته باش
یک کلمه انتخاب کن. مثلا «بس است» یا «هوا» یا «آرام». هر وقت حس کردی قلبت تند زد، دستت عرق کرد، نفست بالا نیامد، در دلت بگو آن کلمه را. این کلمه رمز، یک قرارداد کوچک است بین تو و بدنت. یعنی «خوب، فهمیدم، حالا میخواهم برگردم به حال».
قدم سوم: زمین را زیر پایت حس کن
وقتی هجوم فکرها خیلی شد، بایست. فقط بایست. دو تا کفش کهنه پیدا کن، پا کن. برو روی خاک یا سنگفرش. پاهایت را حس کن. به خودت بگو: «الان من اینجام. اینجا زمین است. اینجا حال است. فردا که برسد، بعدا فکرش را میکنم.»
تمرین «لنگر انداختن در طوفان»
هر روز سه بار (صبح، ظهر، شب)، فقط یک دقیقه وقت بگذار. در آن یک دقیقه:
-
ببین چه رنگی بیشتر از همه اطرافت است.
-
یک صدا را اسم ببر (حتی صدای یخچال، باد، نفس خودت).
-
یک چیزی را که لمس میکنی، حس کن (لباست، موهایت، دیوار).
این کار را حتی اگر حس خوبی نداری انجام بده. فقط انجام بده. مغزت را مجبور میکند از «نگرانی درباره فردا» بیاید به «این دقیقه».
و هر شب قبل از خواب، یک خط بنویس: «امروز، دقیقا در این لحظه، من...» (مثلا: «امروز، دقیقا در این لحظه، من لیوان چایی را تا ته سرکشیدم»).
اگر این مطلب را خواندی و حس کردی تنها نیستی، در کامنتها بنویس «من اینجام». من میخوانمش.
کنارتم.


نظرات شما
نظرتون در مورد پست با اضطراب مزمن در روزهای نامطمئن چه کنیم؟ چی هست ؟