جستاری پدیدارشناسانه ـ اگزیستانسیال درباره اضطراب تاریکی و درمان آن در رواندرمانی اگزیستانسیال و EMDR
ترس از تاریکی، صرفا ترس از نبود نور نیست؛ بلکه ترس از مواجهه با جهانی است که در آن «مرزهای آشنا» فرو میریزند. در تاریکی، اشیاء وضوح خود را از دست میدهند، فاصلهها نامطمئن میشوند و جهان روزمره که پیشتر امن و قابلپیشبینی بود، ناگهان به فضایی ناشناخته بدل میگردد. فرد در تاریکی فقط با نبود روشنایی روبهرو نیست؛ او با نوعی خلأ وجودی مواجه میشود؛ خلئی که در آن احساس میکند کنترل، معنا و حتی پیوندش با جهان سست شده است.
از منظر پدیدارشناسی، تاریکی تجربهای است که ساختار ادراک انسان را دگرگون میکند. انسان معمولا جهان را از طریق دیدن «تصاحب» میکند؛ نگاه، نوعی اطمینان وجودی به او میدهد. اما در تاریکی، این اطمینان فرو میپاشد. فرد احساس میکند جهان دیگر در دسترس او نیست. به همین دلیل، ترس از تاریکی اغلب با احساسهایی عمیقتر همراه است: تنهایی، بیپناهی، گمشدن، نیستی و مرگ.
در تجربه زیسته فرد مبتلا به این ترس، تاریکی صرفا یک وضعیت محیطی نیست؛ بلکه به قلمرویی مبهم تبدیل میشود که در آن ذهن، اضطرابهای سرکوبشده را فعال میکند. کودک ممکن است در تاریکی هیولا تصور کند، اما بزرگسال نیز در لایهای پیچیدهتر، با «هیولاهای وجودی» خود مواجه میشود: ترس از نابودی، رهاشدگی، پوچی یا بیمعنایی زندگی.
از نگاه اگزیستانسیال، تاریکی انسان را از هیاهوی روزمره جدا میکند و او را با خویشتن عریانش روبهرو میسازد. بسیاری از انسانها تا زمانی که در روشنایی فعالیت، روابط و مشغولیتها هستند، از مواجهه با اضطرابهای بنیادین خود میگریزند. اما تاریکی، سکوت و تنهایی، ناگهان این سپرها را کنار میزنند. در چنین لحظهای، فرد ممکن است احساس کند با «هیچ» مواجه شده است؛ نوعی خلأ درونی که پیشتر با محرکهای بیرونی پوشانده میشد.
در اینجا، ترس از تاریکی میتواند نمادی از ترس از ناشناختگی وجود باشد. انسان نمیداند در تاریکی چه چیزی پنهان است؛ همانگونه که نمیداند در اعماق وجودش چه اضطرابهایی نهفتهاند. بنابراین، او میکوشد با چراغ، صدا، حضور دیگران یا فرار از تنهایی، دوباره احساس کنترل را بازسازی کند.