فوبیا فقط ترس از یک شیء یا موقعیت خاص نیست؛ بلکه تجربه‌ای است از فروپاشی ناگهانیِ «حسِ کنترل» بر جهان، بدن و حتی خویشتن. فرد فوبیک، پیش از آن‌که از سگ، ارتفاع، آسانسور یا تاریکی بترسد، از لحظه‌ای می‌ترسد که دیگر نتواند خود را نگه دارد؛ لحظه‌ای که جهان از وضعیتِ قابل‌پیش‌بینی خارج می‌شود و به فضایی تهدیدکننده و آشوبناک بدل می‌گردد.

در تجربه‌ی زیسته‌ی فوبیا، جهان دیگر خانه‌ی امن انسان نیست. خیابان، اتاق، آسانسور یا حتی بدن، کیفیتی بیگانه پیدا می‌کنند. فرد احساس می‌کند که هر لحظه ممکن است چیزی از کنترل خارج شود؛ قلبش تند بزند، نفسش بند بیاید، زمین زیر پایش خالی شود یا ذهنش فروبپاشد. در این وضعیت، اضطراب فقط یک احساس نیست؛ بلکه شیوه‌ای از بودن در جهان است.

پدیدارشناسی فوبیا نشان می‌دهد که انسان فوبیک، جهان را نه به‌مثابه‌ی «فضای امکان»، بلکه به‌مثابه‌ی «فضای تهدید» تجربه می‌کند. او دائماً مراقب است؛ مراقب نشانه‌های خطر، مراقب بدن، مراقب محیط و حتی مراقب افکار خودش. این مراقبت افراطی، به‌تدریج حس طبیعیِ زیستن را از بین می‌برد و فرد را در چرخه‌ای از کنترل وسواس‌گونه گرفتار می‌کند.

اما تراژدی فوبیا اینجاست: هرچه فرد بیشتر می‌کوشد همه‌چیز را کنترل کند، بیشتر احساس فروپاشی می‌کند. زیرا زندگی ذاتاً کنترل‌ناپذیر است. انسان نمی‌تواند مرگ، آینده، بدن یا واکنش‌های روانی خود را کاملاً مهار کند. فوبیا اغلب زمانی شکل می‌گیرد که فرد نمی‌تواند با این حقیقت اگزیستانسیال کنار بیاید و می‌کوشد از طریق اجتناب، کنترل افراطی یا فرار، امنیت مطلق بسازد.

تکنیک اگزیستانسیال برای مواجهه با فروپاشی حس کنترل

4 تیر 1405 - 0:21
بازدید ها: 7