من همیشه فکر می‌کردم مشکل من «فکرهای مزاحم» است؛ چیزهایی که ناگهان می‌آیند و نمی‌روند. اما هرچه بیشتر به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم مسئله عمیق‌تر از چند فکر تکراری است. مسئله این است که جهان برای من، آن انسجام بدیهی و آرامش‌بخشش را از دست داده است. چیزی در تجربه‌ی من از زندگی ترک برداشته؛ و وسواس، شاید تنها راهی بوده که با آن ترک زندگی کرده‌ام.

3 دی 1404 - 14:54
بازدید ها: 11

گاهی فکر می‌کنم اگر قرار بود ذهن انسان یک مکان باشد،
ذهن وسواسی شبیه شهری بود بی‌پایان،
با کوچه‌هایی که به هیچ جا نمی‌رسند،
و دروازه‌هایی که همیشه نیمه‌بازند؛
آن‌قدر نیمه‌باز که آدم مجبور می‌شود دوباره چکشان کند،
دوباره، و دوباره…

20 آذر 1404 - 23:36
بازدید ها: 22

آیا همیشه بعد از انجام کاری، با خودت فکر می‌کنی:
🔸 «نکنه اشتباه کردم؟»
🔸 «مطمئن نیستم درست انجامش دادم!»
🔸 «ای کاش یه بار دیگه چک می‌کردم...»
اگر این جملات برایت آشناست، شاید با یکی از جنبه‌های پنهان وسواس دست به گریبان باشی: شک مزمن به کفایت خود.

29 اردیبهشت 1404 - 20:26
بازدید ها: 56

چرا برخی افراد نمی‌توانند از کنار هیچ چیزی بی‌تفاوت بگذرند؟

مقدمه

آیا تا به حال با کسی روبه‌رو شده‌اید که برای انجام یک کار ساده، آن‌قدر درگیر جزئیات شده که اصل موضوع را فراموش کرده باشد؟ یا شاید خودتان بارها تجربه کرده‌اید که برای نوشتن یک پیام، ساعت‌ها وقت صرف کرده‌اید تا همه چیز «دقیق و بی‌نقص» باشد. این پدیده چیزی فراتر از دقت معمولی است؛ جزئی‌نگری وسواسی، رفتاری است که هم در روان‌شناسی و هم در پدیدارشناسی (شاخه‌ای از فلسفه که به تجربه‌ی زیسته می‌پردازد) مورد توجه قرار گرفته است.

21 اردیبهشت 1404 - 13:48
بازدید ها: 45

گاهی فکر می‌کنم ذهنم دیگر به من تعلق ندارد. افکاری سرزده، سمج و ناآشنا، بی‌اجازه به میانه‌ی آگاهی‌ام قدم می‌گذارند و خانه می‌کنند. افکاری که نه خواستمشان، نه باورشان دارم، نه حتی می‌دانم از کجا آمده‌اند. فقط می‌دانم هستند. با صدایی بلندتر از من، با نیرویی بیشتر از اراده‌ام، و حضوری که نمی‌توانم نادیده‌اش بگیرم.می‌گویند این وسواس است. ولی این واژه برایم زیادی تمیز و فنی است. آنچه من تجربه می‌کنم، بیشتر شبیه شکاف خوردن در دیواره‌ی بودنم است. انگار ذهنم از خودم جدا می‌شود و در برابر خودم می‌ایستد. فکری ظاهر می‌شود – مثلا این‌که نکند به کسی آسیب بزنم، نکند کاری نادرست کرده باشم، نکند گناهکار باشم – و من در برابر آن درمانده می‌مانم. حتی اگر بدانم که این فقط یک فکر است، باز هم از عمق وجودم می‌لرزم. گاهی این فکر مثل توده‌ای یخ، گلویم را می‌فشارد.

20 اردیبهشت 1404 - 21:46
بازدید ها: 45