**دستهبندی: سوگ و فقدان؛ سرطان و زیستجهان**
> **یادداشت:** روایتهای این جستار، بازآفرینی و ترکیبی از تجربههای رایج در فضای رواندرمانیاند. برای حفظ محرمانگی، نشانههای هویتی تغییر کردهاند.
مراجعی داشتم که در یکی از جلسات، وقتی داشت از روزهای اولِ تشخیص بیماریاش حرف میزد، مکث عمیقی کرد و گفت:
«آقای دکتر، همه میگویند سرطان را "ببر" تا خوب شوی. اما هیچکس نمیگوید وقتی سرطان وارد خانهی زندگیات میشود، دیگر هیچچیز سر جای خودش نیست. انگار زمین زیر پایم دهان باز کرد و همهچیز، از هویتم تا سادهترین کارهای روزمره، در آن سقوط کرد.»
این جمله، دریچهای بود به دنیای مراجعانی که با سرطان دستوپنج نرم میکنند. در اتاق درمان، سرطان برای من فراتر از یک تشخیص پزشکی یا مجموعهای از سلولهای سرکش است. سرطان، یک **گسست وجودی** است؛ زلزلهای که سقفِ «روزمرگی» را روی سرِ مراجع خراب میکند.
وقتی سرطان میآید، زمان دیگر مانند گذشته نمیگذرد. پیش از آن، زمانِ زندگی، «آیندهمحور» بود؛ قرار بود هفته بعد به سفر برویم، ماه بعد فلان کار را تمام کنیم. اما با سرطان، زمان در «اکنون» منجمد میشود. یک روز، یک ساعت، یا حتی یک آزمایش خون، تمامِ وسعتِ هستیِ بیمار میشود.
گسست از بدن: وقتی «خود» به «اشیاء» تبدیل میشود