سوگ، در معنای انسانی خود، صرفاً واکنشی عاطفی به مرگ عزیزان نیست؛ سوگ رخدادی است که جهان زیسته فرد را از درون دگرگون میکند. با مرگ دیگری، فقط یک شخص از میان نمیرود، بلکه بخشی از افق معنایی زندگی ما نیز فرو میریزد. جهان دیگر همان جهان پیشین نیست. اشیا، زمان، مکان، خاطره، و حتی بدن، رنگ دیگری به خود میگیرند. با این همه، در بسیاری از موارد، سوگ گرچه دردناک و فرساینده است، بهتدریج در بافت زندگی جذب میشود و فرد میتواند نسبت تازهای با فقدان برقرار کند. اما گاه این فرآیند متوقف میشود؛ گویی آگاهی در لحظه فقدان منجمد میگردد و سوگ از یک تجربه گذرا به وضعیتی ماندگار و بیمارگون بدل میشود.
آنچه از آن با عنوان سوگ پیچیده، ماتم بیمارگونه، ماتم حلنشده، ماتم مزمن، ماتم تأخیریافته یا ماتم افراطی یاد میشود، ناظر به وضعیتی است که در آن فرد نه فقط عزیزی را از دست داده، بلکه در امکان زیستن با این فقدان نیز گرفتار بنبست شده است. در این حالت، سوگ دیگر حرکتی تدریجی به سوی پذیرش و دگرگونی نیست، بلکه به تکراری فرساینده، حلقهای بسته و گاه بیپایان تبدیل میشود. شخص سوگوار ممکن است چنان در شدت اندوه فرورود که ساختار زندگی روزمرهاش فروبپاشد، به رفتارهای ناسازگارانه پناه ببرد، یا برای مدتی طولانی در وضعیت ماتم باقی بماند، بیآنکه نشانهای از التیام در او پدیدار شود.
از منظر پدیدارشناختی، در سوگ بیمارگون، فقدان بهمثابه یک واقعیت در آگاهی تثبیت نمیشود. فرد نمیتواند غیاب متوفی را بهعنوان امری واقعی در جهان خود جای دهد. از همینرو، رابطه او با متوفی در سطحی ناپایدار و تعلیقشده باقی میماند: نه حضور ممکن است و نه غیاب پذیرفته میشود. در این تعلیق، زمان نیز از ریتم طبیعی خود خارج میشود. گذشته به اکنون هجوم میآورد و اکنون توان گشودن به آینده را از دست میدهد. فرد در تجربهای از «ناتمامی» گرفتار میشود؛ گویی حادثه مرگ هنوز اتفاق نیفتاده یا هنوز باید somehow جبران شود.
در این وضعیت، گاه شخص در ژرفای ناهشیار خود بر این باور میماند که متوفی هنوز زنده است. این زندهپنداری، لزوماً به معنای یک باور صریح و آگاهانه نیست؛ بلکه بیشتر در شکل انکار فقدان، حفظ پیوند به صورت منجمد، و ناتوانی از دست کشیدن از حضور روانی متوفی ظاهر میشود. فروید در بحث مشهور خود درباره سوگواری و مالیخولیا اشاره میکند که در سوگواری متعارف، روان بهتدریج سرمایهگذاری عاطفی خود را از ابژه ازدسترفته بازمیگیرد. اما در سوگ طولانی و مختل، این فرایند با مانع روبهرو میشود؛ ابژه از دست رفته بهجای آنکه در فقدانش پذیرفته شود، درونی میشود، نگه داشته میشود، و غیابش انکار میگردد. در اینجا فرد نه با مرگ دیگری، بلکه با امتناع از رویارویی با واقعیت آن زندگی میکند.
سوگ بیمارگون میتواند سالها پنهان بماند. گاه فرد، در مواجهه با یک فقدان تازه، ناگهان درگیر اندوهی میشود که در ظاهر به اکنون تعلق دارد، اما در حقیقت از مرگی بسیار دورتر برمیخیزد؛ مرگی که هرگز بهراستی سوگواری نشده است. به این معنا، روان حافظهای خطی ندارد. فقدانهای حلنشده در لایههای خاموش وجود باقی میمانند و در فرصتی دیگر، خود را بازمینمایانند. سوگی که زمانی سرکوب یا به تأخیر افتاده، ممکن است سالها بعد، در چهرهای تازه، با شدتی بیشتر بازگردد.
نشانههای این وضعیت متنوعاند، اما در پس همه آنها میتوان نوعی گرهخوردگی وجودی با فقدان را مشاهده کرد. احساس گناه مداوم و نیاز ناآگاهانه به تنبیه شدن، یکی از این نشانههاست؛ گویی فرد خود را بهنحوی مسئول مرگ میداند یا بقای خویش را نوعی خیانت به متوفی تجربه میکند. بیخوابی، انکار احساسات، خشکی عاطفی و بیروحی، و نیز بروز نشانههای جسمانی شبیه به بیماری آخر متوفی، همگی میتوانند بیانهایی از این سوگ منجمد باشند. در برخی موارد، روابط فرد با دیگران نیز دگرگون میشود: یا از دیگران فاصله میگیرد و جهان انسانی خود را محدود میکند، یا به شکلی غیرعادی خوشرو، پرتحرک و تحریکپذیر میشود؛ حالتی که گاه بیش از آنکه نشان بهبود باشد، شکلی از گریز از اندوه است.
تشخیص سوگ پیچیده همیشه از راه اقرار مستقیم فرد ممکن نیست. گاه خودِ شخص میداند که در سوگی حلنشده گرفتار است، اما در بسیاری موارد، او با شکایتی جسمی یا روانی مراجعه میکند، بیآنکه بداند ریشه آشفتگیاش در ماتمی پایاننیافته نهفته است. از این رو، فهم این وضعیت نیازمند حساسیت نسبت به سرنخهایی است که در سخن، رفتار و تاریخچه زندگی فرد پدیدار میشوند. این سرنخ ها عبارتند از