چون ذهن ما همیشه دنبال «خوب» نیست؛ دنبال قابلپیشبینی است. و خیلی وقتها، درد آشنا از ناشناختهی سالم امنتر به نظر میرسد!
۱) آشنایی = نقشهی بقا:
اگر سالها در فضایی بزرگ شدهای که محبت با اضطراب آمده، یا امنیت با کنترل، روانت یک نقشه ساخته: (این مدل رابطه یا زندگی خطرناک است) اما میشود در آن زنده ماند. پس وقتی با همان حسها روبهرو میشوی (بیتوجهی، سردی، تعلیق، نوسان)، بدن میگوید: میدانم چطور با این رابطه کنار بیایم.
۲) بدن فرق «هیجان» و «عشق» را قاطی میکند:
رابطهی سالم آرام است؛ اما اگر سیستم عصبیات به موج و بحران عادت کرده باشد، آرامش را این طور معنی میکند: حتما یک چیزی کم است… حتما قرار است رها شوم. ناخودآگاه دوباره سمت رابطه یا الگویی میروی که نه چون خوب است؛ چون آشناست.
۳) وفاداری پنهان به گذشته:
گاهی ماندن در درد، یک جور «وفاداری» است: به کودک درون که رنج کشیده، به خانوادهای که شادی در آن جرم بوده، یا به این باور که «من سزاوار راحتی نیستم». آدمها درد را دوست ندارند اما به هویت ساختهشده در دل درد میچسبند.
۴) تغییر، سوگ میخواهد :
برای رفتن به سمت سالم، باید سوگ بخوری: سوگ امید قدیمی، سوگ فانتزی «اینبار درست میشود»، سوگ سالهایی که از دست رفته اند. و ذهن تا وقتی سوگ کامل نشده، ترجیح میدهد همان چرخهی آشنا را نگه دارد.
کلام آخر: گاهی درد را انتخاب نمیکنیم؛ فقط به جایی برمیگردیم که بلد بودیم در آن دوام بیاوریم. تغییر یعنی دل کندن از آشنا و شجاعت قدم گذاشتن به سوی ناشناختهای که شاید در ابتدا راحت به نظر نرسد، اما میتواند ما را به زندگی سالمتر و واقعیتر برساند.


نظرات شما
نظرتون در مورد پست چرا چیزی که آزارمان میدهد، برایمان آشنا و امن است؟ چی هست ؟