دکتر زهرا رحیمی
دکترای تخصصی روانشناس | مدرس دانشگاه |روان درمانگر فردي( بزرگسال)| مشکلات زوجين|
سلام
دوست عزیز، از اینکه با این همه درد و صراحت احساساتت را نوشتی، بسیار سپاسگزارم. شنیدن اینکه از کودکی تا حالا هر شب به نبودنت فکر می کنی و فقط ترس از درد مانع شده، ناراحت کننده ست . حق داری احساس کنی خسته و تنها و تحقیر شده ای – زندگی با پدری که مدام تو را جلوی دیگران کوچک میکند و هیچ استقلالی حتی برای کارت بانکیت به تو نمیدهد، واقعاً طاقتفرساست.
آنچه تو تجربه میکنی، ترکیبی از دو عامل است:
1. ژنتیک و زیستشناختی – سابقه افسردگی در خالهها و مادربزرگ نشان میدهد مغز تو استعداد بیشتری برای افت خلق و خستگی مزمن دارد. احساس «ضعیفترین آدم سالم» هم ممکن هم نشانهای از افسردگی باشد (که انرژی و اعتمادبهنفس جسمی را میگیرد) و هم یک باور غلط که خودِ افسردگی تغذیهاش میکند.
2. محیطی – تحقیرهای مداوم پدر، تبعیض بین تو و برادر، و ندادن هیچ حس استقلالی در 30 سالگی، به تنهایی میتواند هر کسی را به مرز فروپاشی برساند. این دو عامل همدیگر را تقویت میکنند: استعداد ژنتیک باعث میشود آسیبپذیری تو در برابر این محیط بیشتر باشد.
اما نکته مهم ،اینه که تقصیر تو نیست. نه ضعف جسمانیِ خیالی یا واقعی، و نه رفتار پدرت – تو قربانی یک الگوی تکرارشونده در خانوادهای.
باتوجه به اینکه هر شب به مرگ فکر میکنی و تنها ترس از درد و گناه خودکشی مانع شده، این وضعیت نیاز به مداخله فوری روانپزشکی دارد.
همین هفته یک روانپزشک (نه فقط روانشناس) ببین. داروهای جدید ضدافسردگی میتوانند آن فشار جسمی و فکرهای شبانه را کم کنند.
· در کنار دارو، روان درمانی (مثل طرحواره درمانی یا ACT) برای بازسازی عزتنفست و یادگیری مرزبندی با پدرت حیاتی است.
· اگر احساس کردی نتونی جلوی فکر خودکشی را بگیری، بیدرنگ با شماره 123 (اورژانس اجتماعی) یا 1480 (خط ملی خودکشی) تماس بگیر.
تنها ماندن با این افکار خیلی خطرناک است. اجازه بده یک متخصص در کنارت باشد. تو 30 سال تمام این طوفان را تحمل کردهای – حالا وقتِ کمک گرفتن حرفهای است.
15 اردیبهشت 1405 - 8:58