سن: 21 وزن: 65 جنسیت: آقا

افسردگی و تغییرات پیچیده احساسات؟

حدود 8 سال پیش که نزدیک 15 سالم بود عاشق ی دختری شدم که اونم منو دوست داشت بنا به دلایل سن پایین و مطلع شدن خانوادش از هم دیگه جدا شدیم راه ارتباطی نداشتیم و ی مدتی گذشت که فهمیدم با یه پسری فاب شده و من تمام این سال نمیدونم اسمشو چی بزارم ولی حسم بهش مثل روز اول بود ( افسردگی ) ولی نمیزاشتم که بقیه بفمهن چمه اصلا نشون نمیدادم گذشت و گذشت و هر چی بزرگ تر شدم این حسی که نمیدونم اسمشو چی بزارم بیشتر اذیت میکرد و کلی علامت سوال تو سرم بود اخر احساس کردم که با پسره ب هم زدن فاصله سنیه دختره هم با من 2 سال کوچیک نره من 22 سالمه من هم توی این همه سال بی کار نشستم روی خودم کار کردم با اینکه داشتم جر میخوردم از افسردگی رفتم خدمت ماشین تونستم بخرم 206 خاستم رو خودم کار کنم که اعتماد به نفسم بره بالا
دیگه طاقتم کم شد و بهش ی جوری پیام دادم و ولنتاینو تبریک گفتم و طی یه مراحلی فهمیدم که غیر مستقیم سرذ برخورد میکنه و من طی اون روز ها ی خودکشی ناموفق داشتم که مطمئن بودم موفق میشه و بعد اون اتفاق خودکشی مجبور شد که رک حرف بزنه و بگه که اگه زودتر میومدی شاید خیلی از اتفاقا نمیوفتاد و من بعد اون رابطه ب قول بچگی 4 سال با امیرعلی ( همون پسره ) بودم اونم شب و روز و الان نمیشه و مسیر زندگیا عوض شده و اشتباه میکنی و باید زندگی کنی این کارا یعنی چی کاش هسچ وقت منو نمیدی
و اخر مکالمه هم من با به اشتراک گذاشتم بعضی از کالکشنا باعث شد که بگه ازین ب بعد جوابتو نمیدم که ازین بدتر با خودت نکنی. این ها همش با توجه به آگاهی کامل اون نسبت به حسم بهش بود هم اون تایم هم توی 8 سال ینی ب طور غیر مستقیم ولی ثابت شده و اون فقط دنبال انکار و فرار حسم بهش بود و طی یه حرفایی گفت که تو از دور داشتی نگاه میکردی و من چیزی ندیدم و بعد با یکی دو نفر اوکی شدم و فلان من الان نمیدونم چیشد که اینجوری شد بیشتر داره از خودم بدم میاد که زودتر بهش نگفتم و از اون طرف دونسته هام میگه که حرفش بهانه بود و اون کاملاانتخاب کرده و من این همه مدت زندگیمو حسمو برای کسی گذاشتم که به فلانی فرصت ایجاد رابطه داد و با من اینطور رفتار کرد و من حتی ارزشم از اون پسره که میشناختمش هم پیش این کمتر بود با توجه ب این که حسمو میدونست و الان که دارم اینو مینوسم یه ماه دیگه میشه 23 سالمه و این حسه از 15 سالگی باهامه و نمیگم افسردگی دارم نمیدونم چیه ولی حسم الان بهش ی چیه بین تنفر و دوست داشتن و از خودم بدم میاد که چرا این همه سال به ریشه حسم بهش آب میدادم و الان واقعا نمیشه ریششو قطع کرد و میخام روی خودم کار کنم لول شخصیتی خودمو ببرم بالا ولی نمیتونم فراموشش کنم چون عشق نمیگم بچگی و جوانی و فلان چون واقعا دوسش داشتم حتی بعضی موقعا الان .
از ضعیف بودن خوشم نمیاد من همینکه تونسنم تا الان با دپریشن دووم بیارم و لول آپ کنم یعنی قویم فقط میخاستم بگم که بعضی موقعا واقعا از تاثیراتش روی خودم میترسم اصلا به فکر فراموشش کردنش نیستم چون نمیتونم ب پذیرمش شاید ی 8 سال دیگه زمان بخاد ولی اینو میدونم که باید خودمو ببینم و زندگی کنم
ولی میگم این مسئله واقعا آزارم میده و شخصیتم طوریه که نمیتونم مسئله های کوچیکو یادم بره چ برسه این طور موضوع ها جدیدنم اودی میزنم با این که سابقه ترکم تو مصرف موادایی که داشتم مثل ترامادول و مورفین عالیه ینی هر موقع خاستم گذاشتمش کنار این اودی رم بیشتر سر این میزنم که افکارش کنترل ذهنمو ب دستش نگیره و باعث نشه ی حرکت غیر قابل بازگشت بزنم ولی از پیامداش توی آینده میترسم و ولی امید دارم که اگه رو حودم کار کنم و لولمو ببرم بالا و اعتماد ب نفسم بیشتر شه واقعا کسی پیدا میشه که همینطور که من اینو میخاستم منو بخاد و اون موقع احساس میکنم که شئر کردن احساسم با اون آدم باعث میشه این حس بین تنفر و پشیمانی و یجور دوست داشتن و دلتنگی نسبت بهش به طور چشمگیری کم شه و طی مدت نسبتا کوتاه قطع
و اینم بگم که توی این 8 سال نگاهم واقعا بهش ب عنوان ی دختر پاک بود و با حرفای و چیز هایی که تو جواب سوالایی که تو ذهنم بودو بهش گفتم این حس مطهر بودن بهش یجوری قطع شد و بیشتر این دوست داشتنه همراه با حس پاک بودنه از بین رفت الان که دارم مینویسم درخاست مشاوره نیستم فقط میگم که افسوس که چرا این اتفاق زودتر نیوفتاد من ی جوری تو زمینی بازی میکردم که جز خودم کسی توش نبود
الان یجوری بخام حالمو توصیف کنم تو این وضعیت اضطراری کشور حال خودم واقعا بده چون بیشتر کسب و کارا تعطیل شده و من وقتی یکم بیکار میشم ناخودآگاه افکارش پررنگ میشه ولی میگم دیگه حسم نسبت بهش مثل قبل حرفاش نیست ینی توش ی جوری خشم از خودم و دوست داشتن و پشیمانی از دوست داشتنش و تمرکز روی شخصیت و بالا بردن لول خودم هست ولی خب بازم روی اخلاق و رفتارم که زیر ساختای بعد اخلاقیم خیلی خیلی رو مخه دیگران و درونگرای شدیدم نه به خاطر این مسئله تاثیر بیشتری میزاره و من سعی میکنم با خنثی بودن و مصرف OD این منزوی بودنو کمش کنم بازم حواسم به مصرف هست که باعث نشه مبتلا شم واینو با خودم تکرار میکنم که اگه به اودی اعتیاد پیدا کنم بهتره که این منزوی و پرخاشگر بودنو نتونم کنترل کنمش چون اونو توی خودم میبینم ترکش کنم و ولی نمیتونم تو خودم ببینم که وقتی ی مسئله ای بره تو مخم و صبرم لبریز شه بتونم اون همه خشمو کننرلش کنم چون واقعا الان نسبت به خودم بی رحمم ینی سابقه هم دارم با خودزنیایی که تو اون 8 سال و خود آزاری هایی کردم میدونم اگه تو اعصبانیت ی کاری بخام انجام بدم هیچ چیز جلودارم نیست
و برای خودم برنامه ریزی کردم باشگاه برم خوب کار کنم و تو تیپ ظاهری و شخصیتی خودم کار کنم و اینم بگم که من 5 ماه تازه خدمتمو تموم کردم و تازه شروع زندگیمه و از نظر خودم تازه اول راهمه با همه ی اینا و انگیزه و فلان میگم بیشتر اوقات یجور اون حسه باعث آزارم میشه ولی اینو بگم که اینو ب خودمم نمیتونم قول بدم که بتونم فراموشش کنم چون خودمو میشناسم
و ی چیز جالب برای خودم که میدونم اون دیگه ب طور رسمی از حس من بهش آگاهه و سندشم اینه که بعد اون همه تایم من دوباره خاستم بک بزنم و اون نخاست و صدرصد بعد ها احساس پشیمانی میکنه حالا چه بروز بده و نده و این مهمه که حتی همین الان که دارم مینویسم پیام بده و بخاد اون بک بزنه من دیگه نمیتونم برگردم نه ب خاطر اینکه ازش انتقام بگیرم . بلکه من به نقطه ای رسیدم که حتی حالم با خودش هم خوب نمیشه یعنی یجور به تنهایی عادت کردم .اونجایی که احتمالا پشیمون شه نمیگم آرزوی منه ولی ی طور آرامش خطر ناخودآگاه منه که اون حسی که من تجربه کردمو اونم تجربه میکنه حتی اگه پیام نده بهم .
خیلی اشتباهات زیادی کردم توی 22 سال زندگیم مخصوصا تو این مسئله ولی الان که با نگاه باز که نه با نگاه به این رابطه به خودم و آیندم نگاه میکنم فقط ی راه میبینم اونم پیشرفته راستش به شدنش فکر کردم و میدونم میشه به نشدنش فکر نکردم به خودم گفتم از نشد بعدش به نشدش فکر میکنم
خیلی نوشتم ولی بازم خلاصه بود 8 سال کم نیست
میشه نزدیک یه دهه اونم از اوایل نوجوانی تا اواسط جوانی پشیمونم که میتونسم این همه سالو ی جور زندگی کنم ولی بخاطر این حس یجور بی ثمر خرابش کردم و از ی طرف دیگه میگم که اتفاقا این طور اتفاقا فقط میتونه چشم منو وا کنه باعث شه خودمو بهتر ببینم ازین ب بعد بهتر زندگی کنم
شاید از چیزایی که بالا نوشته باشم ازش انگیزه بچکه ولی حقیقتش اینه که من با ناامیدی میتونم پیشرفت کنم و همیشه انگیزه ندارم ولی برنامه هایی که میریزم همیشه ثابته چه حالم اورژانسی باشه چه رفرش و عالی یعنی میبینی حالم ب طوری بده که دوس دارم ی تیر بزنم تو مخم ولی ازون طرف میرم باشگاه که بدنمو رشد بدم منظور که این سبک افکارم نیست شخصیتمه و ینمه هم این مسئله روش بیشتر تاثیر گذاشته ولی همیشه جواب داده کارامو تونستم بکنم  ولی احساس میکنم که به یه نفر نیاز دارم که بتونه بهم کمک کنه
103 بازدید

پاسخ پزشکان

3 پاسخ
شاهین کریم پور

شاهین کریم پور

کارشناس ارشد روانشناس باليني ،روان درمانگر (فردي و زوجي)


با سلام
متاسفانه تو این سالها باتوجه به شکست عاطفی که خوردید دنبال درمان نبودید سعی کردید از مکانیزم جبران استفاده کنید و بیان کنید مشکلی نبوده و نیست و احساسات خودتان را در خود خفه کردید و ابراز نکردید و جراتمند نبودید با مرور این خاطره ها چه کمکی به شما می کند؟ صلاح دراین به روان پزشک و روان شناس مراجعه نمایبد

آیا پاسخ پزشک مناسب بود؟
فاطمه صفرپور

فاطمه صفرپور

مشاور و روانشناس باليني از دانشگاه خوارزمي تهران | عضو انجمن روانشناسان آمريکا (APA) | روانشناس فردي | روانشناس نوجوان | زوج درمانگر | مشاور پيش از ازدواج | فرزندپروري و اصلاح رابطه والد فرزند|


درک می‌کنم که چه دوران سختی رو پشت سر گذاشتی، مخصوصاً با اون احساسات قدیمی که هنوز درگیرت کرده. اینکه در نوجوانی عاشق شدی و بعد جدا شدید، خودش اتفاق دردناکیه. اما اینکه با همه این‌ها، تونستی روی خودت کار کنی و سعی کنی اعتماد به نفست رو بالا ببری، نشانه قوت بزرگیه. می‌فهمم که اون اتفاقات اخیر چقدر می‌تونه باعث آشفتگی و احساس بی‌ارزشی بشه، اینکه حس کنی درک نشدی یا زودتر اقدام نکردی. این احساسات طبیعیه. گاهی اوقات، یه دیدگاه حرفه‌ای می‌تونه کمک کنه تا این احساسات رو بهتر درک کنی و راهی برای کنار اومدن باهاشون پیدا کنی. صحبت با یک روانشناس می‌تونه در این مسیر راهگشا باشه.

آیا پاسخ پزشک مناسب بود؟

نیاز به مشاوره فوری دارید؟

همین حالا با پزشکان متخصص روانشناس به صورت تلفنی مشاوره بگیرید.

دریافت مشاوره تلفنی

سوالات مشابه